X
تبلیغات
....مرگـــ ــ ـ تدریجے یکـ احساســـ ـ...
About
Categories
Tags
Archive
Links
Posts
Codes

مـَ ـטּ هميــْنَمــ

نــ ــﮧ ..چشـ ـمـآטּ آبے دآرَمــ

نـ ــﮧ.. كفـ ـش پـ ـآشنـﮧ بُـلـ ـند..

ڪَتـانـی میپـوشـَُمـ

روے چَـ ـمـטּ هـآ غَــلـتــ ميزنَــمـ

نـ ـگرآטּ پـ ـآكـ شُـ ـدטּ رژ لبـ ـمــ

نيـ ـسـتمــ..!

خـ ـآلِـصـ ـآنـﮧ هَـمينـَمـْ...!

مَـ ـرآ اَگـ ـر اينـ ـگونـ ـﮧ ميخوآهـے؟!!

بـِـسـْمـِ الـلـ ــﮧ


✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿

خدایا؛

حالم گرفته از این شهر که آدم هایش همچون هوایش

ناپایدارند....گاه آنقدر پاک که باورت نمے شود....

گاه چنان آلوده اند که نفســـت مے گیرد....

✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿

امــــشب خـُــــدا را دیــــدَم

آن گــــوشـه مـــے گــِــریستــــــ !

مــــَــن نـــــیــز گــــــریستـــــم !

هـــــــردو یــــكـــ درد داشتــــــــیم....!

آدمـــــــهـا..........!!!

✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿
....مرگـــ ــ ـ تدریجے یکـ احساســـ ـ...
به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت,غصه هم میگذرد...سهراب سپهری
, , A
×

مطالبــ رو واسه دلمـ میذارمــ

مخـاطبــ خـاص نـدارم پس الکـی نپرس!

تا دلتــ مـی خــواد کـپـی کـن! خــیالــی نیـســـ

هـرطـوری رفتـار کـنـی، همـون طـوری جـواب مـی گیـری!

شـخــصیتــ خــودتـو حفـظ کـن و درستــ صــحــبتــ کـن

✔ آپــ میکنــم، اگــﮧ خونـدی و خوشتــ اومد کامنتــ بـذار

اهــل تبـادل لینڪ همــ هستـم


       گاهی پافشاری و اصرار

       برای تغییر آنچه رخ داده است

       انگار ممکن نیـــست.

       گاهی به جایی میرسی

       که میبینی هرچه سعی میکنی

       و به هرکاری دست میزنی

       نتیجه اش غیر از خواسته ات میشود.

       بعضی میگویند خیرو صلاحی در این بوده

       حتی در عشق هم

       نرسیدن ها و دور شدن ها را

       در همین خیر و صلاح می بینند.

       بعضی هم خیلی زود تسلیم میشوند

       و به آنچه نامش را تقدیر می گذارند

       خیلی راحت تن میدهند...

       اما همیشه اینگونه نیست.

       گاهی برای اثبات خویش

       و هویت خود

       باید ایستاد و چرخ را بر هم زد...


, , A
×
...فروغ فرخزاد...

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ


, , A


       حمید مصدق

        توبه من خنديدي و نمي دانستي

       من به چه دلهره از باغچه همسايه

       سيب را دزديدم

       باغبان از پي من تند دويد

       سيب را دست تو ديد

       غضب آلوده به من كرد نگاه

       سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

       وتو رفتي و هنوز،

       سال ها هست كه در گوش من آرام،آرام

       خش خش گام تو تكراركنان

       مي دهد آزارم

       و من انديشه كنان

       غرق اين پندارم

       كه چرا ، خانه كوچك ما سيب نداشت


       جواب فروغ فرخ زاد

       من به تو خندیدم

       چون که می دانستم

       تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

       پدرم از پی تو تند دوید

       و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

       پدر پیر من است

      من به تو خندیدم

       تا که با خنده خود

      پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

      بغض چشمان تو لیک

      لرزه انداخت به دستان من و

      سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

      دل من گفت: برو

      چون نمی خواست به خاطر بسپارد

       گریه تلخ تو را

       و من رفتم و هنوز

       سالهاست که در ذهن من آرام آرام

       حیرت و بغض تو تکرار کنان

       می دهد آزارم

       و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

       که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...

    

     جواب جواد نوروزی به هردوشون :O  :)


       دخترک خندید و

       پسرک ماتش برد!

       که به چه دلهره از باغچۀ همسایه، سیب را دزدیده؛

       باغبان از پی او تند دوید؛

       به خیالش می خواست؛

      حرمت باغچه و دختر کم سالش را؛

      از پسر پس گیرد!

      غضب آلود به او غیظی کرد!

      این وسط من بودم؛

      سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

      من که پیغمبر عشقی معصوم،

      بین دستان پر از دلهرۀ یک عاشق

      و لب و دندان

      تشنۀ کشف و پر از پرسش دختر بودم

      و به خاک افتادم

      چون رسولی ناکام!

      هر دو را بغض ربود...

      دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

      «او یقیناً پی معشوق خودش می اید!»

      پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

      «مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد!»

      سال هاست که پوسیده ام آرام آرام!

      عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!

      جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم

      همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

      این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت؛


, , A
یاد گرفتم دستــــانم که یخ کرد

دیگر دستان کسی را نگیرم

جیب هایم ماندنی ترند...


, , A
اعتــــــــماد اونقدر ترســـناک شده که

همه با آدمایی که نمیشناسن دردودل میکنن!!


, , A
بزرگتــــــرین اشتباهی که میتونیم انجام بدیم

اینه که به آدما

طولانی تر از اون چیزی که لیاقتشونه

اجازه بدیم تو زندگیمون بمونن


, , A
و اینک نفرت

این واژه ی سرتاسر خشم و کینه

سرتاسر وجودم را تسخیر کرده است

نفرت از تو

تویی که حتی سزاوار این واژه ی همسایه با عشق هم نیستی...!


, , A
×

آنقـــــدر مـــرا با دیگـــران. . .

مـقــــــایســـــه نکن. . .

دوســت داری برای تـــــو کدام باشم؟

آدم آهــــنی بی احســــــاس. . .

که فقــط دســــتوراتت را اجرا کند؟

آدم برفــــــــی دل ربایی کـــــــــه. . .

به ماندنش هیــچ اعـــتباری نیـــســت؟

یا متـرسـک به ظاهــر تنهـــایی کــه. . .

آغـوشش به روی همــــه باز اســـت؟

آدم هیــچ کـدام از ایــن کـارهــا نیســتم. . .

"مــرا بـرای خـودم دوســت داشــته باش"


, , A
پــــایان یک رابطهــ

فقط پایان یک رابطه نیـــست

ممکن اســـت پایان خیلی چیزها باشد

پایان دوست داشتن

پایان خوش بینی

پایان اعتماد

پایان آرامشـــ ....


, , A
اشــک ها قطره نیستند

بلکه کلماتی هستند که می افتند

فقط به خاطر اینکه

پیدا نمیکنند کسی را که معنی این کلمات را بفهمند....


, , A
این داستان سرنوشتم بود:

که همیشه درگیر لحظه هایی باشم که پایانی نداشت

درگیر آرزوهایی که زود رنگ باختند

و خلوت مرا ,از بی صداترین جای دنیا هم خاموش تر کردند

نمیدانستم چه آینده ی مبهمی دارم

و این نداستن,زندگی ام را از رویا های بی لذتی

سرشار ساخته بود

اما عادت کرده بودم

به همین گذشت ها و فاصله ها

به همین تبسم های تلخ و آرامش بی امید

می پنداشتم که زندگی و سرنوشت یعنی همین

به خاطر جاودانگی عشق باید ایستاد

باید ماند و تاب آورد

اما به راستی...وقتی بفهمی همه ی زندگی ات

خیالی بیش نبوده...

آه...چگونه میتوان ادامه داد

اکنون که انگشت به دهان,حیرت زده به گذشته می نگرم

هنوز باور نمیکنم...!


, , A
×
گیج بودم,نگران و حیران...

نگران از آینده ها و حیران از گذشته ها



, , A
هیچ وقت نخواستم دشمنامو بشناسم چون ؛ 

میدونستم خیلی از دوستامو از دست میدم …!


, , A
هر چند مال من نشدی ولی خیلی چیزا ازت یاد گرفتم

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم

یاد گرفتم هیچوقت هیچکس ارزش شکستن غرورمو نداره

یاد گرفتم تو زندگیم وقتی فهمیدم طرفم چقدر دوستم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم

یاد گرفتم گریه های هیچکس رو باور نکنم

یاد گرفتم بهش هیچوقت فرصت جبران ندم

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم

عاشق نباشم....

:|


, , A

وقتی میخوای یه رابطه رو بهم بزنی

خب بهم بزن

اما لگدکوبش نکن

اما داغونش نکن

با احساسش

فکرش

اعتمادش

غرورش

بازی نکن

چون بعد از رفتن تو فقط غمگین نمیشه

تا سال ها باید با یه ترس لعنتی زندگی کنه

و نتونه دیگه به هیچکس اعتماد کنه

حتی برای یه دوستیه ساده...!


, , A
اعتمــــاد

ساختنش سال ها طول میکشد

تخریبش چند ثانیه

و ترمیمش تا ابد...


, , A

بعضي زخـــم ها هســت كه هـــــــــر روز

بـــايـــد روشونو باز كنــــي

و نـــمــــك بپــاشـي ...

تـا يــادت نــــره كه ســراغ

بعضي آدما

نبــايد رفــت ،

نـبـايـــد! ! !


, , A
×:(

بهت پیله کردم نمی مونی پیشم

نه می میرم اینجا نه پروانه میشم

از عشق زیادی تو رو خسته کردم

تو دورم زدی خواستی که دورت نگردم

بازم شوری اشک لب های سردم

من این بازی و صد دفعه دوره کردم

نه راهی نداره گمونم قراره

یکی دیگه دستام و تنها بزاره

دیگه توی دنیا به چی اعتباره

کسی که براش مردی دوست نداره

من و بغض و بارون سکوت خیابون

دوباره شکستم چه ساده چه آسون

به پاتم بسوزم تو شمعم نمیشی

تو هوای دنیای ماتم نمیشی

غرورت گلوم به هق هق کشیده

آدم که قسم خوردش دق نمیده

من و تو یه عمره دو تا خط صافیم

شده عادت ما که رویا ببافیم

بشینیم و عشق به بازی بگیریم

واسه زندگی کردن هامون بمیریم

چه سخته تو تنهایی شمرمنده.میشیم

ما قهرمانیم و بازنده میشیم

مثل عصر پاییزیه رنگ و رومون

واسه خیلیا خاطرست آرزومون

دیگه توی دنیا به چی اعتباره

کسی که براش مردی دوست نداره

من و بغض و بارون سکوت خیابون

دوباره شکستم چه ساده چه آسون

به پاتم بسوزم تو شمعم نمیشی

تو هوای دنیای ماتم نمیشی

غرورت گلوم به هق هق کشیده

آدم که قسم خوردش دق نمیده

مثل عصر پاییزیه ، مثل عصر پاییزیه ،مثل عصر پاییزیه


, , A
و اینک نفرت

این واژه ی سرتاسر خشم و کینه

سرتاسر وجودم را تسخیر کرده است

نفرت از تو

تویی که حتی سزاوار این واژه ی همسایه با عشق هم نیستی...!


, , A
تنهایی... ؛

هزار بار بهتر است ...،

از بودن با کسی که،

بودنش دروغ محض است...

دلش که هیچ...!

حواسش هم با تو نیست...

و فقط زمانی با توست ؛

که کسی را ندارد...!


, , A

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش


می برم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بی جا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ، ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد ، می رقصد اشک

آه ، بگذار که بگریزم من

از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

 

به خدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید


عاقبت بند سفر پایم بست

می روم ، خنده به لب ، خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

فروغ فرخزاد


, , A
×...

و تو کاش می دانستی

که شادی ات  دنیای من است...

و اندوهت ویرانی لحظه هایم!

و هیچ نمی دانی که چگونه در خنده هایت به اوج می رسم...

اما کاش می توانستم نشانت دهم که با هر نفسم...

دانسته و یا ندانسته دوستت دارم !


, , A

و اينك باران

بر لبهء پنجرهء احساسم مي نشيند

و چشمانم را نوازش مي دهد

تا شايد از لحظه هاي دلتنگي عبور كنم...


, , A

   باز من ماندم و خلوتی سرد

   خاطراتی ز بگذشته ای دور

   یاد عشقی که با حسرت و درد

   رفت و خاموش شد در دل گور


   روی ویرانه های امیدم

   دست افسونگری شمعی افروخت

   مرده ای چشم پر آتشش را

   از دل گور بر چشم من دوخت

 

   ناله کردم که ای وای ، این اوست

   در دلم از نگاهش ، هراسی

   خنده ای بر لبانش گذر کرد

   کای هوسران ، مرا می شناسی


   قلبم از فرط اندوه لرزید

   وای بر من ، که دیوانه بودم

   وای بر من ، که من کشتم او را

   وه که با او چه بیگانه بودم


   او به من دل سپرد و به جز رنج

   کی شد از عشق من حاصل او

   با غروری که چشم مرا بست

   پا نهادم به روی دل او


   من به او رنج و اندوه دادم

   من به خاک سیاهش نشاندم

   وای بر من ، خدایا ، خدایا

   من به آغوش گورش کشاندم

 

   در سکوت لبم ناله پیچید

   شعله ی شمع مستانه لرزید

   چشم من از دل تیرگی ها

   قطره اشکی در آن چشم ها دید

 

   همچو طفلی پشیمان دویدم

   تا که در پایش افتم به خواری

   تا بگویم که دیوانه بودم

   می توانی به من رحمت آری

 

   دامنم شمع را سرنگون کرد

   چشم ها در سیاهی فرو رفت

   ناله کردم مرو ، صبر کن ، صبر

   لیکن او رفت ، بی گفتگو رفت

 

   وای برمن ، که دیوانه بودم

   من به خاک سیاهش نشاندم

   وای بر من ، که من کشتم او را

   من به آغوش گورش کشاندم


                   فروغ فرخزاد


, , A

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه ی زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره ی او

این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت :

حلقه ی خوشبختی است ، حلقه زندگی است

همه گفتند : مبارک باشد

دخترک گفت : دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد


سال ها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته ، هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای ، این حلقه که در چهره ی او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگی استفروغ فرخزاد


, , A


نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام میکشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطر ها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها ز ابرها بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شورها

به راه پر ستاره ه می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان به بیکران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لالای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن تو می دمی و آفتاب می شود


فروغ فرخزاد